حكيم زجاجى

600

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

رعيت فرستاد نزدش پيام * كه تيغ ستم برمكش از نيام ز ما بستدى ملك و مالى كه بود * نه سرمايه ماندست با ما نه سود 95 خراجى كه بر ما ندارى مجوى * مكن بيش‌ازاين بيهده گفت‌وگوى زمينى كه دادى به خيل و سپاه * خراج دى اى مير از من مخواه سيه مىكنى روى اقبال خويش * مكن جور و خوارى بر اين خلق بيش برون آر بيچارگان را ز بند * بينديش از كردگار بلند به ياد آر از آتش و زمهرير * چنين كار دشوار آسان مگير 100 مكن ظلم بر مردم زيردست * مكش بيش‌از اين سوى شمشير دست از اين بيشتر خون مردم مريز * كه خونت بريزد سپهر از ستيز چنين داد مرد بنفرين جواب * شما را رها كردن اكنون صواب نباشد ، كه نزديك دشمن رويد * بدان‌جا پى كينهء من رويد عدوى مرا خواه يارى دهيد * ورا بر سرم كامكارى دهيد 105 گروگان بمانيد نزديك من * مگرديد از راه باريك من بدان كافر ناكس بدهنر * گروگان بدادند از [ سيم و زر ] بخوردند سوگند نيز آن سران * كه بر تو نباشيم ما دل‌گران شما را به هر كار يارى دهيم * ز بند غمت رستگارى دهيم نباشيم با دشمنت نيز دوست * بدريم بدخواه را مغز و پوست 110 به زندان آن گبر ناپاك شوم * گرفتار بد نوجوانى ز روم على پور داو [ و ] د بد نام مرد * ببريد زندان برون شد چو گرد به زندان گرفتار بد پور او * كه افزون بدى در جهان نور او خبردار شد زآن جوان مازيار * كه بشكست زندان و شد بر كنار بفرمود تا پور او را نژند * ببردند بر بام بر پاى بند 115 دل از مهربانى بپرداختند * نگونش ز بالا درانداختند حسن بر سراى سپه مير بود * كه بادانش و راى و تدبير بود برادر بد او طاهر پاك را * كز او زينتى نو بدى خاك را ز پيش خليفه بيامد سپاه * به پيش اندرون مصعب رزم‌خواه ز هر دو طرف لشكر آمد پديد * سنان و سر خنجر آمد پديد